امروز به یاد می آورم اتاقی را که در آن آرامش را یافتم. اتاق رویاهایم نه بزرگ بود و نه کوچک. سفید بود تا بی نهایت واما من بودم و تنها من و تا بی نهایت من و شاید تا خدا من. و در عین بی قراری و فریادهای بی امان و کابوس های شبانه این، من، آرام بود.. افکارم پریشان، و سر در گمِ هزاران سوال بی جواب بودند، اما سعی درتداعی یک نام و خاطره داشتند.
و من با تمام این تناقض ها اتاق خالی ام را پر از آرامش کردم و زندگی را دوباره یافتم. چه زیبا بود جایی که تعلق من تنها خواب چند ساعته و پرسه های کوتاه مدت در میان چمن ها با آنانی که شبیه من بودند، شده بود. با آنانی که چون من می اندیشیدند و آرام بودند. نه چون انسانهای دیگر در حال دور شدن از خود، که آنان خود را یافته بودند و آرامش را و روحی که گاهی گمان می کنیم نیست. و من باور کردم که هست. و امروز چقدر دلم تنگ است. چقدر دلم لک زده برای آن تنهایی، برای آن سکون، برای آن آرامش. برای لحظاتی که به خوبی می گذشت و به سرعت. اما عقربه ها جایی در آن نداشتند، که گویی زمین در حین حرکت رو به جلو، ایستاده است.
چقدر دل تنگ اتاقم هستم و...